فهرست ناوبری برگه ها

آموزش زبان انگلیسی، فرانسه، آلمانی، اسپانیایی و ...

داستان دو زبانه انگلیسی -فارسی دو فرشته

داستان دو زبانه دو فرشته داستانی انگلیسی- فارسی زیبا است که به مصلحت انجام کارها اشاره میکند حتی اگر آن اتفاق به نظر ما غم انگیز و ناعادلانه باشد.

Two traveling angels stopped to spend the night in the home of a wealthy family. The family was rude and refused to let the angels stay in the mansion’s guest room. Instead the angels were given a small space in the cold basement. As they made their bed on the hard floor, the older angel saw a hole in the wall and repaired it. When the younger angel asked why, the older angel replied, “Things aren’t always what they seem.”

دو فرشته که در حال سفر بودند شبی را برای استراحت در خانه متمولی گذراندند. این خانواده بسیار بی ادب بودند و اجازه ندادند که فرشته ها در اتاق مهمان عمارتشان بخوابند. در عوض یک جای کوچک و سرد در زیر زمین به آنها دادند. وقتی که فرشته ها داشتند تختشان را روی زمین سخت درست میکردند، فرشته بزرگتر یک سوراخ روی دیوار دید و آن را درست کرد. وقتی فرشته جوان تر جویای علت این کار شد، فرشته بزرگتر جواب داد: “چیزها همیشه آن جور که به نظر میرسند نیستند”

The next night the pair came to rest at the house of a very poor, but very hospitable farmer and his wife. After sharing what little food they had the couple let the angels sleep in their bed where they could have a good night’s rest. When the sun came up the next morning the angels found the farmer and his wife in tears. Their only cow, whose milk had been their sole income, lay dead in the field.
The younger angel was infuriated and asked the older angel, “How could you have let this happen? The first man had everything, yet you helped him.” – she accused. “The second family had little but was willing to share everything, and you let the cow die.”
“Things aren’t always what they seem.” – the older angel replied.

شب بعد آنها در خانه کشاورز و زنش که بسیار فقیر ولی بسیار مهربان بودند استراحت کردند. بعد از اینکه شام اندشان را با فرشته ها قسمت کردند به دو فرشته جازه دادند که در تختخواب آنها بخوابند. صبح روز بعد، دو فرشته کشاورز و زنش را گریان دیدند. تنها گاو آنها که شیرش تنها درآمدشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته کوچکتر که بسیار عصبانی بود از فرشته بزرگتر پرسید: “چگونه اجازه دادی این اتفاق بیافتد؟ به مرد اول که همه چیز داشت، کمک کردی اما به خانواده دوم که بسیار فقیر اما سخاوتمند بودند کمکی نکردی و اجازه دادی که گاوشان بیمیرد.” فرشته بزرگتر جواب داد” مسائل همیشه آن طوری نیست که به نظر میرشد”

“When we stayed in the basement of the mansion, I noticed there was gold stored in that hole in the wall. Since the owner was so obsessed with greed and unwilling to share his good fortune, I sealed the wall so he wouldn’t find it. Then last night as we slept in the farmers bed, the angel of death came for his wife. I gave him the cow instead. Things aren’t always what they seem.”

وقتی ما در زیرزمین عمارت بودیم، متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا وجود دارد. از آنجا که صاحبخانه آدم خسیسی بود و تمایلی برای به اشتراک گذاشتن وسایلش نداشت، دیوار را پوشاندم که طلاها را پیدا نکنند. وقتی دیشب در خانه گشاورز خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن کشاورز آمده بود. من به جای زن گاوشان را به او دادم. “مسادل همیشه آنجور که به نظر میرسد نیست”

Sometimes that is exactly what happens when things don’t turn out the way they should. If you have faith, you just need to trust that every outcome is always to your advantage. You might not know it until some time later…

بعضی اوقات که مسائل درست به نظر نمیرسد، همان چیزی که باید اتفاق بیافتد، اتفاق خواهد افتاد. فقط باید ایمان داشته باشید که آنچه اتفاق افتاده به صلاح شما بوده است و بعد از مدتی علت آن را درک کنید

دیدگاه شما چیست ؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>